تبليغاتX
فقط برعکس ها بخوانند

فقط برعکس ها بخوانند

 

در زندگی یاد گرفتم که چه جوری

دوست بشم

بخندم

ببخشم

اما هیشکی یادم نداد که چه طوری فراموش کنم

نوشته شده در 88/09/09ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط S.R|

 

وای خدای من

یه عالمه درس و من تنها !!!

یه روزی ساره بهم گفت :

تو چرا اینقدر درس می خونی ؟؟؟

یعنی همه ء زندگی تو ، توی درس خوندن خلاصه میشه ؟

خدا وکیلی چی چی توی این درسای مزخرف دیدی که ول کن ماجرا نیستی ؟

این همه آدم توی زندگیای ما هی میرن و هی میآن !!!

از بین این آدما ، هیچ کدومشون از درس مهمتر نیستن !!! ؟

گفتم :

چرا دروغ ؟

اون لحظه هیچی توی ذهنم نیومد تا واسش افاضه کلام کنم !!!

همین الانم هیچی توی مخ ام نیست که واسه شما افاضه کلام کنم !

دروغ نگم ، آلزایمر گرفتم

من هیچ وقت اجازه ندادم آدمای زیادی توی زندگیم بلولن !!!

فقط چند تا دوست صمیمی دارم که از دوران دبیرستان نگه شون داشتم

البته آدمای خوب هم زیاد دیدم بین این آدمای مزخرف توی این دنیای لعنتی و کثیف

اما !!!

اما چی ؟

خودمم نمی دونم !!!

 خدایا کمکم کن اشتباه نکنم !!!

 

نوشته شده در 88/08/15ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط S.R|

 

ای بسا ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نباید داد دست

 

نوشته شده در 88/08/15ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط S.R|

 

دوستامو دوستشون دارم

مثل تیکه های پازل هزار تیکه ایم می مونن !!!

اگه یکی از تیکه ها نباشه

هیچی نمی تونه جاشو بگیره !

پازلم ناتموم می مونه !!!

تو

یک از همون تیکه هایی که من هیچ وقت گمت نمی کنم !!!

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

و دیگر هیچ !!!

 

نوشته شده در 88/08/15ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط S.R|

 

با آلاچیق عشق تو

پل می زنم به آسمون

تا از تو باغ آسمون

ستاره ها رو بردارم

من از تموم زندگیم

خدا رو بالا سر دارم

 

نوشته شده در 88/08/15ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط S.R|
 

در زمان های قدیم ( اون موقع ها که ما جووووووون بودیم )

به قول طناز بانو " گذشت موسم گل ... "

اون اوایل که شروع کردم به وبلاگ نویسی و این قرتی بازیا !!!!

یادمه دوستای خودم می اومدن خونمون

با کامپیوتر خودم واسه وبلاگ خودم پیغوم میذاشتن !!!

یه وقتایی متلک بارم می کردن و از این حرفای سوسولی میزدن و کرکر خنده ...

یه وقتایی هم از این مطالبی که می نوشتم ایراد می گرفتن و انتقاد می کردن

البته گاهی وقتا هم تشویقم می کردن و تاکید بر نخوردن ترشی واسه یه چیزی شدن !!!

بعضی موقعا هم دعوامون میشد و می کشید توی وبلاگ و دری وری های بچگانه بار هم می کردیم  

آخ که چه دورانی داشتیم و دیگه نداریمشون !!!

چه زود گذشت  

دلم تنگ شده واسه همشون !!!

طناز / مارال / زهرا / ملودی / ...

الان می فهمم چقدر دوستشون دارم و قدرشونو !!!

دونستم اما رسم زمونه رو دست کم گرفتم

همگی مون جدا شدیم از هم

هر کی یه طرفی افتاده و سرش به زندگیش گرمه !!!

یکی داره ادامه تحصیل میده

یکی ازدواج کرده و شوور داری و بچه داری و از این حرفای بزرگونه

یکی همچین کار و بارش گرم شده که می تونه کل شیراز رو با ده و دهاتاش بخره

یکی مهاجرت کرده و به قول خودش داره توی بهشت دنیا واسه خودش خوش میگذرونه

یکی هم مثل من

یکی مثل هیچکس

منم که ...

الهی شکر

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 88/08/11ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط S.R|
 

دلی که می شود از غصه تنگ

می ترکد !!!

.

.

و دیگر هیچ

نوشته شده در 88/08/11ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط S.R|
 

این دوستای آی کیوی من هنوز که هنوزه دارن پیغوم تبریک تولد واسم می فرستن

ای خدا !!!

عزیزانم تولد من توی مهرماهه !!!

الان رفتیم توی آبان ماه !!!

اینا ابراز علاقه شون هم یه جور دیگه است !!!

خداوندا داشتن چنین دوستان باحالی را هرگز از من دریغ نفرما !!!

 

نوشته شده در 88/08/10ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط S.R|
 

تولد امام رضا امسال یه رنگ دیگه داشت واسه من

پر از خوشگلی و شوق و سر حالی

خیلی دوست داشتم توی حرم امام رضا بودم

اما خودش از راه دور یکی از آرزوهای منو برآورده کرد

خیلی دوست دارم

 

نوشته شده در 88/08/10ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط S.R|

 

کمی آرام باش

شاید خدا با تو حرفی داشته باشد

 

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط S.R|

 

بیا اونقدر بد نباشیم که عذاب وجدان خوبمون کنه !!!

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط S.R|

 

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی !!!

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه می بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید !

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ

می ترکد د د د د د د  

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط S.R|

 

مهربانی را گر قسمت کنیم

من یقین دارم به ما هم می رسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق

دستهایش تا خدا هم می رسد

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط S.R|

 

زندگی ، سخت نیست

ما مشکلش می کنیم

دل ها ، تنگ نیست

ما تنگش می کنیم

عشق ، قشنگ نیست

ما رنگش می کنیم

دل هیچ کسی ، بد نیست

ما سنگش می کنیم

 

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط S.R|

 

بی گناهی

کم گناهی نیست !!!

در دیار عشق

یوسف از دامان پاک خود

به زندان رفته است !!!

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط S.R|

 

سرمشق های آب ، بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم نی ، یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط S.R|

 

به دنبال کسی هستم که با غم آشنا باشد

دلش غمگین

خودش ساده

کمی از جنس ما باشد

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط S.R|

 

سنگ دربرکه می اندازم و می پندارم

به همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ ، پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه آب گرفت

 

نوشته شده در 88/08/05ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط S.R|
 

می خوام عاشق بشم

اما تب دنیا نمیذاره

سر راه بهشت من

درخت سیب میکاره

 

نوشته شده در 88/07/20ساعت 4:26 قبل از ظهر توسط S.R|
 

  • بعضی عشقها مثل حضرت آدم هستند ، فقط اولی هستند
  • بعضی عشقها مثل نوحند، وقتی هزار بار به طرف میگیف به گوشش نمیره
  • بازم بعضی عشقها مثل کشتی نوحند که وقتی عاشق طرف میشی و همه به ریشت میخندند که تو کجا و اون کجا ؟ یاد نوح میفتی که تو بیابون کشتی میساخت و مردم به ریشش میخندیدند اما وقتی آب از زمین جوشید معلوم شد عشق ورق برمیگردونه آقا
  • بعضي عشقها مثل حضرت موسي اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه
  •  بعضی عشقها ، اسماعیلی هستند وقتی همه چیزت را باید پای تیغ بذاری و بگذری
  • بعضی عشقها عیسوی هستند ، نزدیک ترین کس بهت خیانت میکنه و تو دیگه جایی تو زمین برات نمیمونه یا باید بری رو صلیب یا بری تو آسمون
  • بعضی عشقها ایوبی هستند وقتی همه ولت میکنند و تو میمونی با هزار "چرا" ی پاسخ داده نشده
  • بعضی عشقها یونسی هستند وقتی تو دریا می افتی و نهنگ  بی کسی و تنهایی،  تو را در هم میکشد و اونجا تو  تاریکی غم  ،یه اعتراف بزرگ به خودت و هستی  باید بکنی تا خلاص شی و بشنوی  "و نجیناه من الغم"
  • بعضی عشقها محمدی هستند وقتی هم تنهایی هم یتیمی هم امپراتوری هم مهربانی هم صبوری هم بی قرار...محمد جمع همه اضداد میشه وقتی پای عشق میاد وسط
  •  نکته :

    این مطلب قشنگ رو از یه وبلاگ کپی کردم

    پیشاپیش شرمنده اخلاق ورزشکاری مدیر محترم وبلاگ مربوطه هستم

     

    نوشته شده در 88/07/14ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط S.R|
     

    خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند بیاموز

    که :

    بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است

     

    نوشته شده در 88/07/12ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط S.R|
     

    و آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت احساس کردی

    به خاطر بیاور که زیباترین شهاب ها از شکستن قلب ستارگان پدید می آیند

    ...

    ستاره ای که شکسته شد می شود شهاب

    اما

    دلی که شکسته شد می شود

    ؟؟؟ یک سوال بی جواب ؟؟؟

     

    نوشته شده در 88/07/12ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط S.R|
      

    در همیشه ای که به هرگز نمی رسد

    در ماندنی که به رفتن قانع نیست

    به چکه ای انتظار دل خوش ام ...

    از هر چه می شنوم

    به سمت دویدن می روم

    سری به باورم بزن

    عکس آمدنت اینجاست عزیزم !!!

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    روزی دیگر

    از تقویم پوچم گذشت

    و من در لا به لای غربت پوچم

    و ته سیگارهایی که گواهی می دهند

    بر هنوز نیامدنت

    به دنبال چیزی شبیه به امید

    برای به انتظار ماندن فردا

    که شاید تو بیایی

    می گردم

    ...

    !!!

    گذشت ثانیه ها امتداد رفتن بود

    بیا برای رسیدن ، تو باش پایانی

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    شاید هوا عوض شود

    از بگو مگوهای دور و برم

    از آرامش

    کاج ها  

    علف ها

    و تردی حواس مردم

    می ترسم نرفته ، برگردی !!!

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    بدون عشق تسلیم نمی شوم

    با سوال های تودرتو

    به جوابی نمی رسم

    بدون عشق

    کبوتر روحم زندانی است

    و گمان باد قلدری می کند

    تا ....

    همین جند کلمه را هم با خود ببرد !!!

     

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    کاش حذف می شدم

    از متن های روزهای کند

    از روی اشتباهی پف کرده

    کاش

    کاش هایم خط نمی خوردند

    و

    خودکارم نمی نوشت

    از چرت تلفن

    قارقار تلویزیون

    و

    هر چه که مرا به گریه می اندازد

    تا خدا بخندد و بگوید " بخند "

    امان از وقت های اضافه

    لابه لای کار های پس مانده !!!

     

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    چه غریبانه

    از دلواپسی های شکستن نوک مداد دیروز

    به غربت امروز رسیده ام

    و چه حسرت وار

    به دفتر دیروز نگاه می کنم

    در کوچه پس کوچه های

    آرزوهای فراموش شده ام

    قدم می زنم

    غیبت حضور های امروز را

    حس می کنم

    فریاد می کشم

    می دوم

    می شکنم

    تا شاید دیروز ها بشنوند

    شکت امروزم را !!!!

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    تراشه های تنهایی ام را جمع می کنم

    سطرهای بیکار را به کار می گیرم

    در دشت های آبی فکرم

    جای تابستان کجاست ؟

    تا لحظه هایم را کمی خنک کند

    بوی هندوانه شکفته می آید

    زیر سایه بان خیالی که ...

    رشد کرده است در ذهن زنانه ام !!!

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط S.R|

     

    باز هم هیجانی نفوذ کرد

    و تو آمدی

    و رژه ی فکرهای مثبت و منفی

    حالا بمان

    قد کشیدن شب را

    پشت غروب ببینی

    بگذار در شیب تاریکی

    با خواب های اطرافم پچ پچ کنم

    حوصله خدا

    بپرس

    هیچ های من کی گیج می شوند

    از حالا به بعد

    ...

     

     

    نوشته شده در 88/07/05ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط S.R|